ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

318

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

حضور داشته است و در سمت چپ پيامبر ( ص ) بوده تا جايى كه سفيدى گونه پيامبر ( ص ) را مىديده است . پيامبر ( ص ) در نماز با صداى بلند سلام مىداد . عامر گويد ، پدرم نيز چنين مىكرد . سهل بن سعد ساعدى روايت كرده است ، عمر بن خطاب و عبد الله بن عمر را ديده است كه در نماز بر اين روش سلام مىدادند . زهرى گفت : اى مرد ، بدان روايت كردن از پيامبر ( ص ) كارى شاق و دشوار است . ابو حازم گفت : اين سخن را با علم و آگاهى گفته‌ام . زهرى رو به سليمان كرد و گفت : خداوند تو را اصلاح گرداند . من چنين حديثى از پيامبر ( ص ) نشنيده‌ام . ابو حازم خنديد و گفت : اى زهرى ، آيا تو به تمام حديث‌هاى پيامبر ( ص ) احاطه دارى ؟ زهرى گفت : خير . ابو حازم گفت : سه ربع آن را مىدانى . زهرى گفت : خير . ابو حازم گفت : ثلث آن را مىدانى . زهرى گفت : بلى اين چنين است . ابو حازم گفت : اين از آن دو سومى است كه به تو نرسيده است . سليمان گفت : در مورد استدلال و دليل خود ظلمى را مرتكب نشدى . سليمان پس از آن رو به اطرافيان كرد و گفت : گمان نمىكنم در دنيا همچون ابو حازم كسى باقى مانده باشد . سليمان پس از به جاى آوردن حج به سوى شام حركت كرد . يكى از كودكان سليمان با يكى از كودكان عمر بن عبد العزيز نزاع كردند ، در اين ميان كودك عمر بر كودك سليمان تعدى و ستم كرد ، اين كار به اطلاع سليمان رسيد . وى نيز به عمر شكايت برد و به او گفت : آيا در مورد كودك من عدالت را رعايت نمىكنى ؟ عمر گفت : چنين چيزى را اكنون دانستم . سليمان گفت : دروغ مىگويى ، تو مىدانستى . عمر گفت : تو دروغ مىگويى ، به خدا سوگند ، از آن وقتى كه به سن بلوغ رسيده‌ام دروغ نگفته‌ام . زمين خداوند از كاخ تو وسيع‌تر است . عمر بيرون رفت و مىخواست به مصر برود ، سليمان از اين موضوع آگاه شد و احساس پشيمانى كرد ، در پى عمر فرستاد تا وى را از رفتن پشيمان كنند ، و به مردى فرمان داد تا به عمر بگويد امير المؤمنين را به خاطر سخنانى كه گفت سرزنش مكن و ديگر از اين موضوع سخن مگو . عمر از رفتن منصرف شد .